تبليغاتX
< > سر از کار چشمات کسی در نیاورد







خدا گفت ركاب بزن... | جمعه بیست و یکم فروردین 1388 | 16:2 

 

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مى كند تا بعداً تك تك آنها را به رخم بكشد.


 به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى زد

یادم نمى آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى زدم

حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت

آن روزها كه من ركاب مى زدم و او كمكم مى كرد، تقریباً راه را مى دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده اى قابل پیش بینى كسلم مى كرد، چون همیشه كوتاه ترین فاصله ها را پیدا مى كردم

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مى توانست با حداكثر سرعت براند،


او مرا در جاده هاى خطرناك و صعب العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى برد، و من غرق سعادت مى شدم

گاهى نگران مى شدم و مى پرسیدم، «دارى منو كجا مى برى » او مى خندید و جوابم را نمى داد و من حس مى كردم دارم كم كم به او اعتماد مى كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى گفتم، «دارم مى ترسم» بر مى گشت و دستم را مى گرفت

او مرا به آدم هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى، آنها به من توشه سفر مى دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما ؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین اند!»

 و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى دانست چطور از پیچ هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.

من یاد گرفتم چشم هایم را ببندم و در عجیب ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

این طورى وقتى چشم هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى بردم و وقتى چشم هایم را مى بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى داد

هر وقت در زندگى احساس مى كنم كه دیگر نمى توانم ادامه بدهم، او لبخند مى زند و فقط مى گوید،

«ركاب بزن...»

***********************

 

 

نوشته شده توسطمنا | لينک ثابت | موضوع: |

ايستگاه | پنجشنبه بیستم فروردین 1388 | 2:25 

 

ایستگاه


ايستگاه خلوت است. فقط من هستم که روي نيمکت کهنه نشسته ام. همه رفته اند... قطار

 سوت زنان نزديک مي شود و در ايستگاه توقف مي کند. منتظر است تا سوار شوم. چمدانم را

 برمي دارم و در خلاف جهت حرکت قطار راه مي افتم...


باز هم سوار نشدم!

 ايستگاه

 

 

نوشته شده توسطمنا | لينک ثابت | موضوع: |

دكتر شريعتي | چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 | 22:58 

دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است

1. آناني که وقتی هستند هستند وقتی که نيستند هم نيستند
عمده آدمهاحضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل

فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

•       2. آنانی که وقتی هستند نيستند وقتی که نيستند هم نيستند

•       مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی

واگذاشته‌اند. بی شخصيت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌اشان يکی است.

•       3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نيستند هم هستند

•       آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان

هم تاثيرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و

 برايشان ارزش و احترام قائليم.

•       4. آنانی که وقتی هستند نيستند وقتی که نيستند هستند

•       شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي‌توانيم

 حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم.

باز مي‌شناسيم. می فهميم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما هميشه

 عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم

بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست

می شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد

 تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

 

 

نوشته شده توسطمنا | لينک ثابت | موضوع: |

خدا گفت نه... | سه شنبه هجدهم فروردین 1388 | 0:5 

 

از خدا خواستم من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

خدا گفت : نه

آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

  من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

  خدا گفت : نه  

  روح تو کامل است . بدن تو موقتی است  

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

  خدا گفت : نه              

  شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

  خدا گفت : نه  

  من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها
 آزادم سازد

  خدا گفت : نه

  درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

 

  خدا گفت : نه

  تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

  خدا گفت : نه

  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران راهمان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

    امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده

باشد که خداوند تو را برکت دهد...

داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت

نوشته شده توسطمنا | لينک ثابت | موضوع: |

زندگـــــــــــــــــــــــــــــي!!!! | دوشنبه هفدهم فروردین 1388 | 9:48 

 

زندگــــــــــــــــــــــــــي!!!! زندگي اگر خوب بود آخرش .. نبود!!!!!

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد 
اگر سفر نكنيم

اگر مطالعه نكنيم

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم

اگر به خودمان بها ندهيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم

هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم

و هر روز يك مسير را بپيماييم

اگر دچار روزمرگي شويم

اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم

يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

همان احساسات سركشي كه

موجب درخشش چشمان ما مي شود

و دل را به تپش در مي آورد

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم

اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم

اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

اگر به خودمان اجازه ندهيم

براي يكبار هم كه شده

از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!

بياييد امروز خطر كنيم!

همين امروز كاري بكنيم!

اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم!

 

شاد بودن را فراموش نكنيم .............(يكي نيست به خودم بگه!!!)

 

نوشته شده توسطمنا | لينک ثابت | موضوع: |